محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2539
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« كه ستايش بينى يا خلاص شوى » « نگذاشت بگريزم » و تذكار اين شعر مرا از فرار باز داشت . زيد بن وهب گويد : وقتى على ديد كه پهلوى راست سپاه وى به جاى باز آمد و دشمنان مقابل خويش را عقب راند و در محلشان با آنها در آويخت ، بيامد و به جمع رسيد و با آنها گفت : « ديدمتان كه از صفهايتان عقب نشستيد و ياغيان ستمگر و بدويان شامى پستان زدند شما كه معتبران و برجستگان عربيد و شب زنده داران قرآن خوان و دعوتگر حق به هنگام ضلال خطا كاران ، اگر از پس پشت گردن روى نياورده بوديد و از پى عقب رفتن حمله نكرده بوديد گناه فرارى جنگ بر شما باز مىشد و هلاكت يافته بوديد ولى غمم سبك شد و دلم خنك شد كه ديدمتان آنها را چنان كه شما را عقب زده بوديد عقب رانديد و چنان كه شما را دور كرده بودند از محلشان دورشان كرديد و با شمشيرها بزديد و چون شتران مطرود درهمشان ريختيد ، اينك پايمردى كنيد كه سكون يافتيد و خدا عز و جل به بركت يقين ، ثباتتان بخشيد تا فرارى بداند كه خدا را خشمگين مىكند و خويشتن را به گناه مىافكند . فرار مايهء آزردگى خداست و ذلت دايم و ننگ ابد و از كف دادن غنيمت و تباهى معاش ، آنكه از جنگ مىگريزد . عمر خويش را نمىافزايد و از رضاى پروردگار بدور است . اگر انسان در راه حق بميرد و به اين رذايل مبتلا نشود بهتر از آنكه با آن خو كند و دل بر آن نهد . » عبد السلام احمسى گويد : در جنگ صفين پرچم بجيله بدست ابو شداد قيس ابن مكشوح بود كه از تيرهء احمس بن غوث بود ، مردم بجيله به او گفته بودند : « پرچم ما را برگير . » گفت : « ديگرى از من بهتر است » گفتند : « جز تو كسى را نمىخواهيم » گفت : « اگر پرچم را به من دهيد شما را تا به نزد صاحب سپر طلايى مىكشانم »